صادق هدایت میخوانم
عاشقانه های شریعتی را اس ام اس میکنم
فردا را نمیدانم!
امروز پدرم را در حد پرستش دوست دارم
با مادرم درد و دل میکنم
و از دوستانم فاصله میگیرم
فردا را نمیدانم!
امروز از مردها متنفرم
غرور را دوست دارم
و از پشت شیشه عینک بد بینی به مردم نگاه میکنم
فردا را نمیدانم!
امروز با اخم قدم بر میدارم
حوصله کسی را ندارم
و تنهایی را ترجیح میدهم
فردا را نمیدانم!
امروز بازی خوردم
به اسم عشق خود را بازی دادم
و غرورم را زیر پاهایم له کردم
اما میدانم فردا دیگر این اتفاق نخواهد افتاد
.
.
.
سحر
از آن روز بارانی که تا آمدنت خیس خیس شدم
تا آن لحظه که گوشه،گوشه شهر را با عشق تجربه کردم
از آن روزها خیلی نمیگذرد
اما
اما حرف هایت،طعنه هایت،نگاهت،همه و مهم را هر لحظه به یاد دارم
میدانی؟من دو روز است که مرده ام
من دو روز است که عشقت را دفن کردم
همین روزهاست که حلقه ای در دستت ببینم
همین روزهاست که باید طوری رفتار کنم که انگار نیستی
هیچ گاه اولین بار که دیدمت از خاطرم نمیرود
با آن پالتوی چرم و ریش پروفسوری و قیافه همیشگی
هلاک کج خندیدنهایت شدم
یادت می آید آن روز که میخواستی به من بفهمانی عشقم اشتباست؟
یادت می آید گفتی عزیزم اشتباهی عاشق شدی؟
من وصله تو نیستم
یادت می آید قبول کردم بروم؟
رفتم؟
نه نرفتم
نشد که برم
دلم جایی گیر بود آدم بدون دل که نمیشود
من تمام 98 ساعت بودنمان با هم را در خاطر دارم
برایم مقدس است
حکم گنج را دارد،98 ساعت با عشق بودن
لذت عمیق و اوج خواستن
با تمام وجود عاشق بودن و عاشق ماندن
اما حیف...
حیف که باید حلقه دیگری را در دستت ببینم
حیف که عشقمان فقط 98 ساعت دوام داشت
آهسته گریستن هم زیباست
زیباست صدای باران را بشنوی و خیسی اشکهایت گونه هایت را تر کند
حکایت غریبی بود حکایت منو تو
حکایت داشتنت،بودنت،رفتنت...
به نبودن ها فکر کردم
به خاطر داشتن ها به فکر رفتم
و به خاطر نداشته ها اشک ریختم
امشب تمام ثانیه ها را پشت خاطراتمان دفن کردم
امشب رفاقت را فراموش کردم و برای بزرگ شدنم تنهایی را شریک گرفتم
امشب به اوج رسیدم
ورودم به 19 سالگی را در دل جشن گرفتم
تنهای تنها
بدون تو و هیچکس
.
.
.
سحر
دلم نمی آمد بیدارت کنم
مینشستم کنارت
به صدای قل قل سماورت گوش میکردم
و منتظر میماندم تا چشم بگشایی و مرا ببینی
سالیان سال است که می آیم و تو خوابی
سالهاست که من گوش به صدای سماورت میسپارم و منتظر چشم گشودنت
سالهاست آرزو دارم نارنج را تو برایم ببری و چای را تو برایم بریزی
اما حیف...
حیف که اگر مرا ببینی دنیا به آخر میرسد
راستی تو میفهمی هر سال آن کس که همیشه بهار برایت میچیند و کنار سینی چای و نارنج برش خورده میزارد کیست؟
آری بلند شو من آمدم،عمو نوروز
بلند شو ننه سرما
من آمدم
دوباره برایت همیشه بهار چیدم
دوباره نارنج را از وسط نصف کردم
دوباره انتظار کشیدم که مرا ببینی
اما تو دوباره خواب ماندی
چه آمدن بی استقبالی...!
.
.
.
سحر
بپر از رویش تا غصه هایت بریزد
سرخی اش را با زردی ات عوض کن
از او عشق بگیر
زندگی بگیر
نفس بگیر
به او غصه بده
شکست به
رنج بده
آتش خوب عاشقی را میفهمد
میداند حکمت عشق چیست
میداند چطور جور بکشد
با تمام اینها او در آخر خاکستر میشود و مهمان باد...
رسم عجیبیست سور آخر سال با مرگ آتش
.
.
.
سحر
غبار از روی طاقچه دل زدودم
بهار آمد...
دیگر کینه چه معنایی دارد؟
بهار را با آمدن تو جشن میگیرم
برای آمدنت دلم را ریسه کشیده ام
لباسهای نو ام را پوشیده ام
و تنها برای دیدن تو چشم انتظار نشسته ام
بیا تا جشن بگیریم آمدنت را
زیر باران های بهاری و عطر بودنت
بیا که به شوق دیدنت تا بهار چشم به دیده نخواهم گذاشت...
.
.
.
سحر
در کنار این همه کادوهای قرمز و عرسک و گل
من همچنان به جای خالی ات خیره ماندم
من از تو نه عروسک میخواهم و نه گل
فقط بیا و جای خالی ات را ببر
میخواهم به این بهانه روز عشقم را با تو سر کنم
.
.
.
سحر
سنگینی نگاهت استخوانهایم را میشکند
مانند دلم که شکست و هزار تکه شد
آری باید بروم تمام احساسم را گچ بگیرم
سخت است تحملش
تحمل دردی که باید از نبودت بکشم
میترسم کم کم معتاد شوم به نبودت
برگرد...

.
.
.
سحر
آهای غریبه!
دیگر برنگرد
پشت سرت هم نگاه نکن...
به تو چه ربطی دارد که دل من چند تکه شده؟
هان؟
من دیه از تو نمیخواهم
تو فقط برنگرد
راستی نگران خاطراتت هم نباش
تمامش را با همان دفتر قدیمی سوزاندم
همین روزهاست که رگ بدهم
آنگاه دیگر اثری از عشقمان نیست
سحر قصه مرد...
تو بمان با دیگری ات
.
.
.
سحر
دوست داشتنهایم را پس میگیرم
من دلت را نشانه گرفته بودم
اما تو چی؟
زن بودنم را
راست میگفتی
منوتو به درد هم نمیخوریم
فرقمان بین احساسمان بود
نه نسل هایمان
اختلاف نسل فقط بهانه بود
دوست داشتی برایت مثل یک نیمکت باشم
تا هرگاه احساس کردی نیاز به نشستن داری به طرفم بیایی
خوب تماشا کن
زن بودنم را سلاح کردم
سلاحی برای جنگیدن با تمام هم جنسانت
آری خوب تماشا کن که از پا می اندازمت
با همین زن بودن
روزی خواهد رسید که وجود تک تکتان را به آتش بکشم
تو فقط نگاه به اندامم نکن که روزی فقط دام میشود
.
.
.
سحر
بی منت برو
من امشب میزبان تنهایی ام
آری گلم
امشب او برای همیشه به مهمانی من آمده
به صرف یک جرعه هم نفسی
از این به بعد شبها را با او سحر میکنم
دیگر نگرانم نباش
او هست
مثل یک مرد آمد و گفت چند صبایی مهمانتم
نگفت تا آخرش هستم که جا بزند
بنازم به معرفتش
به مرد بودنش
به اینکه اگر می آید مهمانی نمیگوید میمانم برای همیشه
من عاشق شدم
خوب ببین
من عاشق تنهاییم شدم
راستش با او خیلی خوشم
خیلی
.
.
.
سحر
رقصیدن با تو زیر باران عجب صفایی دارد
یک ثانیه فکرش را بکن
من میرقصم
تو میرقصی
ابرها میرقصند
چه ضیافتی شده با تو بودنم زیر باران
کاش دوباره باران ببارد
با ابرها قرار است غافلگیرت کنیم
دوباره جشن و دوباره رقص من و تو زیر باران
.
.
.
سحر
تبلیغات